دستم رو انداختم توی کیفم و متوجه شدم دفترچه یادداشت همراهم نیست. از دیورز ذهنم درگیر اینه که چطور ممکنه یکی که همه عشقش نوشتن بود و روزنامه نگار شدن، یه روزی دفترچه یادداشت توی کیفش نذاره. چطور ممکنه عشق ادم یه روز تبدیل به روزمرگی بشه :(
صبح
- مستقیم . سر سمیه ...
رادیو: بنابراین می توان گفت که یکی از شایع ترین سرطان هایی که ایرانیان به آن مبتلا می شوند سرطان های گوارشی است. تغذیه نا درست، استرس های مداوم و مصرف دخانیات از جمله عوامل بروز این سرطان هاست...
_ آقا من همین جا پیاده میشم.
- مستقیم. سر ویلا ...
رادیو : بهتر است بگوییم که تهران یک غده سرطانی است که جراحی این غده به سالها زمان نیاز دارد. در واقع ساخت و ساز بر روی گسل ها بسیار خطر ناک است . مجری: رییس ستاد مدیریت بحران کشور گفته فقط 6 محله تهران است که در شرایط اضطراری می توان در آن زندگی کرد و بقیه محله ها در صورت وقوع زلزله، شرایط اولیه زندگی افرادی که سالم مانده اند را ندارند... این آقای مدیر حاضر به گفتگو با رادیو نشد. کارشناس: خوب تقصیر ایشون نیست. من هم بودم حرف نمیزدم. آخه هیچ کس نمی تونه این مشکل رو کنترل کنه ...
ظهر
- بهارستان ... بهارستان
رادیو: کسانی که از شرایط کاری اشان احساس رضایت نمیکنند به شدت درمعرض افسردگی های ناشی از شغل هستند واین افسردگی ها نه تنها در خلق و خو وسلامت روان انها تاثیر دارد که باعث بروز برخی از بیماری های ظاهرا جسمی و فیزیکی هم میشود.
- آقا من جلوی مجلس پیاده میشم
- دربست بهار... آقا لطفا رادیوتون رو خاموش کنید.
راننده: چشم خانم. شما می گید بهار ما هم میگیم بله و می ریم. اصن معلوم نیست تو این دنیا دنبال چی هستیم؟! حالا دیگه رادیو روشن باشه و یا خاموش چه فرقی میکنه...
پ.ن: لطفا از مطالب این وب لاگ بدون اجازه نویسنده مطلقا استفاده نکنید.
آخر شب ... وای خدایا نصف بیشترش مونده...
زمان شده جن و من گردن شکسته بسم الله!
ساعت 2 ظهر از خواب بیدار شدم. یه ساعت و نیم نشستم پای کامپیوتر تا گزارشام رو بنویسم اما دریغ از یه جو تمرکز.
پا شدم ...
هال رو مرتب کردم. خونه رو جارو زدم . ظرفها رو شستم . ریدر صفر کردم. مانتوهای سر کارم رو با دست شستم!
گردگیری کردم. بخش روزنامه های مشروطه از صبا تا نیما رو خوندم.اپیلاسیون کردم. دوش گرفتم. مظنونین همیشگی رو دیدم. حالا نصفه شبه و من هنوز برای نوشتن گزارشم تمرکز ندارم.26 ساله شدم.
یه زمانی اصن فکر نمی کردم 26 ساله بشم. اینقد تخس بودم که فک میکردم توی نوجوونی میمیرم.
اما 26 ساله ام این روزها. یک 26 ساله محافظه کار!، دغدغه دار، حواس جمع، با اهداف بلند مدت، نگران هدر دادن وقت ، پراز مسئولیت های آدم بزرگانه و...
انگار هر لحظه احتمال داره که فرصت زندگی کردن رو از دست بدم، حریص شدم به انجام دادن کارهای عقب افتاده.
از پیر شدن می ترسم و نمی خوام پیر بشم و ببینم همه اون کارهایی که باید رو انجام ندادم.
فکر کنم بزرگ شدم. از بزرگ شدن( آدم کوچولو نبودن) بیزار بودم. اما الان فکر میکنم تجربه بدی نیست.
فکر میکنم یه زمانی و یه جایی دیگه باید بزرگ شد.
می دونی معتقدم وقتی اسیر زندگی روزمره میشیم مرگ باوریمون رو از دست میدیم. اونوقت لحظه مرگ حالمون گرفته میشه. به خاطر همه کارهایی که باید میکردیم و نکردیم و به خاطر همه کارهایی که کردیم و باید نمیکردیم.
«جانم به قربانت!
درد و بلات بر سرم!
چرا نمی خوری؟
دوست نداری؟
تو که هیچ نخوردی!
نسرین جان، نمی دانم عروست این غذا را دوست دارد یا خیر؟آری، دوست داری یا نه؟
پس بخور، بخور ...
نوووووش جان.
ای جانم ، ای عزیزم، ای به قربانت روم!
درد و بلات به جانم!
نووووووشششش جانت.»
بفرما زدن فامیل سببی کرمانشاهی ما، سر سفره.
پ.ن: اینکه من وقتی بهم زیادی تعارف میکنن راه گلوم بسته می شه، اینکه فامیل های کرمانشاهی مهدی از ما مشهدی ها هم تعارفی ترن اصن مهم نیست.
مهم اینه که آدم می تونه شیفته فرهنگ وزبان کردها بشه!