سر کار نشستم. یکم خسته ام. کمرم هم درد گرفته. بوی بارونی که تو اتاق زده وسوسم می کنه برم لب پنجره .
با
وجود اینکه بارون اومده اما هوا بالافاصله پر از آلودگیه. دارم با خودم غر
می زنم کاش همون موقع که بارون گرفته بود اومده بودم لب پنجره.
پشت
چراغ قرمز یه خانم که از طبقه پنجم ساختمان ما هم مشخص که چقدر پیر و
خمیده است با چادر گلدارش دستش رو می بره جلوی یه آقایی و احتمالا ازش پول
می خواد. آقا بهش محل نمی ده و از کنارش رد می شه. شاید اگه به جای
آسانسور از پله ها استفاده کنم و توی کوچه رو هم بدوم بتونم بهش برسم.هول
شدم و مثل همه وقت هایی که هول می شم و هیچ کاری نمی کنم, زل زدم به قاب
پنجره. چد ثانیه گذشت؟ آقا برگشته و داره پول همه جیب هاش روبه مامان بزرگ
می ده.
نفسم رو از ته سینم می یارم توی دهنم. فکر کنم دارم می خندم.
می یام می شینم پشت کامپیوترم و توی صفحه وورد به جای نوشتن تیتر مصاحبه
عکاسیم می نویسم: امروز خوشحالم.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:48  توسط رها
|
امروز بی خوابی زده به سرم. سرما خوردم و حالم هیچ خوب نیست. اینا بهونه ای شد که چند تا پست قدیمی بلاگم رو بخونم.
چقدر عوض شدم من. چقدر دیگه مثل قبلم نیستم. چقدر روحیاتم عوض شده. چقدر عقایدم تغییر کرده. چقدر آدم هایی که قبلا دوست داشتم رو دیگه دوست ندارم. چقدر آدم هایی که قبلا دوست نداشتم رو الان دوست دارم.
دنیای عجیبیه ها...
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 5:0  توسط رها
|
حتی نمی تونید تصور کنید وقتی باهام تا ساعت 4 صبح حرف می زنید , وقتی نصیحتم میکنید , وقتی بغلم میکنید و گونم رو می بوسید وقتی از دستم عصبانی می شید و سعی میکنید که به روم نیارید , وقتی که به روم می آرید , وقتی تو اوج بحران بهم می گید که مثل کوه پشتم هستید , وقتی با اومدن غیر منتظرتون غافلگیرم می کنید ,چقدر احساس خوشبختی میکنم .
عاشقتونم بابا .
+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 4:5  توسط رها
|