تبليغاتX
بدون سانسور

بدون سانسور

سودای مکالمه ,خنده و آزادی

روسیه ؛ رفیق گرمابه و گلستان صد ساله!

1: خواستم بگم: ((برخی از)) ایرانیان شریف و غیرتمند و نخبه و وطن دوست و همه چیز تمام , آرام و آسوده بخوابید که دنیا در امن و امان است .
مبادا دل نازکتان به حال آب تلخ دریای خزر به شور بیفتد! و خاطر شریف,  ازمیهمانداری رفیق تاریخی  گرمابه و گلستان سیاست مردان ایران مکدر شود .
نخیر؛ شکم بخوارانید و باد معده خالی کنید و اثبات بفرمایید که : "انسان ریشه از نسیان گرفته !"

2 : نمی دونم ناراحتم یا عصبانی یا فقط احساس ناتوانی میکنم ؟ اما می دونم چه سوالی ذهنم رو پر کرده . یعنی ما واقعا یه ذره هم حافظه تاریخی نداریم؟

3: میگم ها , کاش برای گرفتن فوق لیسانس و دکترای افتخاری, پاس کردن 2 واحد تاریخ ایران اجباری بود !

4 : نازک آرای تن ساقه گلی
که به جانم کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم میشکند 

 "نیما"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 3:13  توسط رها  | 

یه قانون طلایی: حرفت رو بزن....

 یک هنرمند پانتومیم به نام مارسل مارسو بر این باور که :" زبان همیشه غیر قابل اعتماد بوده چرا که همیشه در بیان حقیقت دروغ هایی وجود داره ..." شاید با تکیه بر همین باوره , که خیلی از متخصصان ارتباطات ادعا میکنند ارتباطات غیر کلامی منبع موثق تری برای درک احساسات حقیقی و عمیق آدم هاست !

نظر شما چیه ؟ آیا کلام و زبان مسبب دروغ گویی های همیشگی ما آدم هاست یا اینکه ما فقط بلد نیستیم از زبان ( که مهم ترین نشانه انسانیتمان هم هست ) درست استفاده کنیم ؟؟؟

گاهی از اینکه آدم ها نمی تونند یا می ترسند , اون چیزی که توی دلشون هست رو به زبون بیارن اعصابم خورد می شه . گاهی پیش بعضی از آدمها دلم می خواد داد بزنم و بگم به خدا!!! حرف زدن اصلا کار سختی نیست ؛ بابا برای یه بار هم که شده امتحان کنید .

 با حرف زدن همه انرزی منفی و مخربی که ممکن توی وجود تک تکمون گلوله بشه تخلییه می شه , خیلی از سوء تفاهم ها با یک دیالوگ ساده رفع می شه .

فقط باید یاد بگیریم حرف بزنیم و مهمتر اینکه یادمون بمونه با صداقت گفتگو گنیم و دنبال معانی پشت پرده از حرف های همدیگه نگردیم !همین! به همین سادگی ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 4:5  توسط رها  | 

بازم حکم سنگسار...

زنی در مشهد به سنگسار محکوم شد

به گزارش سایت میدان شعبه پنجم دادگاه کيفري استان خراسان زني را به اتهام زناي محصنه به سنگسار محکوم کرد. به گزارش روزنامه قدس اين زن که سه فرزند دارد از مردي به اتهام تهديد و تجاوز شکايت کرده بود اما قضات پرونده با اين استدلال که شاکي با ميل و اراده خود اقدام به برقراري رابطه با آن مرد کرده است، او را به سنگسار محکوم کردند.
برپايه همين گزارش مرد ياد شده به تحمل 100 ضريه شلاق محکوم شده است.

خوبه خبر قدس رو بخونید . تیترش اینه :صدور حکم اعدام برای زن شیطان صفت !!!!

این سیاست رسانه ای دیگه نوبره!

پ.ن : سایت میدان : http://www.meydaan.org/news.aspx?nid=518

روزنامه قدس : http://www.qudsdaily.com/archive/1386/html/7/1386-07-05/page58.html#11
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 5:52  توسط رها  | 

اخلاق انسانی یا اخلاق اعتقادی؟!

نسلی بی رویا, نسلی سرگردان , نسلی که هیچ فردایی برای خود متصور نیست, نسلی بی هدف , نسلی که در افق اندیشگی اش هیچ رویای خوشایندی ندارد , نسلی سرگردان , مایوس وافسرده , نسلی گرفتار بی هویتی و نا امنی ....
کجای زمان ایستاده ایم ؟ کجای تاریخ ؟ آیا زمان دیگری هم بوده که مردم اینقدر گرفتار خویشاوند کشی , اختلالات شخصیتی و جنسی , مشکلات روانی و اجتماعی باشند ؟؟ این همه فروپاشی اخلاقی از کجا نشات می گیرد ؟ آیا مشکل از فروپاشی نظام اخلاقی ما سرچشمه می گرد یا فروپاشی نظام اعتقادی ؟ اصلا آیا ما نظام اخلاقی داریم یا همه باید و نباید های اخلاقی را نظام اعتقادی به ما تحمیل کرده است؟
این ها پرسش هایی بود که علی طهماسبی در مراسمی که به بهانه شب احیا در منزل شخصی اش برگزار شد مطرح کرد .
طهماسبی در این جلسه با برشمردن مثال های فراوان اخلاقی که در فرهنگ و ادبیات ما در گذشته های دور وجود داشته گفت : " امروز از آن داستان ها و مثال های اخلاقی جز تصویری مبهم و کوچک چیزی باقی نمانده است ."
 وی در ادامه گفت : جامعه کنونی ما تا حد زیادی فاقد ساختار های اخلاقی مبتنی بر فطرت انسانی است و اخلاقیات مبتنی بر شریعت جایگزین اخلاق اصیل شده است و از سویی همین اخلاق اعتقادی هم دستمایه سوء استفاده های برخی از افراد سود جو قرار گرفته است .
طهماسبی در توضیح این مطلب با اشاره به اینکه در جامعه ما اگر کسی کار بدی را نمی کند نه به خاطر بد بودن آن کار که به خاطر ترس از خدا و یا بهتر بگوییم ترس از جهنم است و اگر هم کار خوبی انجام دهد برای رضای خدا!و یا تصاحب بهشت است آن هم بهشت متعیینی که در آن همه عقده های فرو خرده آدم ها از جمله حرمسرا (حوری و قرمان ) کاخ و جویبار عسل و .... عقده گشایی می شود !
 طهماسبی در یک کلام دلیل همه بی اخلاقی های جامعه کنونی ایران را جایگزین شدن احکام فقهی شریعت با مضامین اصیل اخلاقی دانست و و برای اثبات این مدعا گفت مثلا در ماه رمضان دروغ بستن به خدا و پیامبر حرام است اما دروغ بستن به مردم ( اگر چه کار شایسته ای نیست ) اما حرام هم نیست و روزه را باطل نمی کند ......
 نمی خواهم گزارش سخنان طهماسبی را بدهم فقط دو روزی است که ذهنم درگیر این سوال است . این همه فروپاشی اخلاقی از کجا نشات می گیرد ؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 17:5  توسط رها  | 

در بیداری لحظه ها

دیروز ظهر به مهدی زنگ زدم و 2 ساعتی داشتم بهش از دغدغه ها و مشکلاتم می گفتم . توی آنالیز کردن شرایط خیلی بهم کمک کرد .به خصوص اینکه یه وقت هایی که عصبانی می شدم بهم این حق ( شانس ) رو می داد که سرش داد بزنم و بهش فحش بدم !!!اینقدر من رو سوال پیچ کرد که خودم هم , کم کم دستگیرم شد کجای ماجرا گیر داره ! داشتم با هیجان برای زهرا می گفتم که مهدی چقدر بهم کمک فکری کرد , یه هو زهرا با یه خنده ریز و منحصر به فرد گفت : " آها فقط به حرف مهدی گوش می کنی و حرفای اون بهت آرامش منطقی می ده ؟ ذلیل ؟!!" .......

کلی آرومتر شده بودم و جالبتر اینکه بعدش طی دو روز گذشته 3 تا از دغدغه های مهمم رفع شد . به این نتیجه رسیدم که وقتی آدم به خودش انرزی مثبت می ده همه چیز به مراتب بهتر از قبل پیش می ره .انگار دنیا با اون کسی که مثبت تر و آرومتر بهتر تا می کنه .

الان خوبم . خیلی خوب. خوشحالم .خیلی شاد .
فکر کنم اگه توی دل هر کدوممون غصه یا ناراحتی وجود داره , شاید بتونیم با مثبت اندیشی یکم ( فقط یه کوچولو ) مشکلات رو برای خودمون آسونتر کنیم ( حتی اگه نتونیم اون مشکلات رو حل کنیم .)
ایمان دارم دنیای ذهنی ما پتانسیل بسیار بالاتری ( نسبت به اونچه ما به کار می بیندیم ) , برای شاد کردن ما داره .

 پ.ن 1 : اگه اخیرا بد اخلاق بودم تو پستام ببخشید .فکر کنم فعلا آدم شدم !!!
پ.ن 2 : نمی دونم چرا وقتایی که خودم از پس مشکلات زندگی بر می یام مثل مامان بزرگا می شم و شروع می کنم به نصیحت کردن , توی بلاگم . ( به این خاطر بهم فحاشی نکنید و نگید صداش از جای گرمش بلند می شه ! باور کنید هممون بدون استثنا یه سری مشکلات داریم که ممکن خیلی بزرگ باشه .)
پ.ن 3 : حالا خوشحال باشید !لحظه ها رو بیدار باشید!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 3:32  توسط رها  | 

می خوای بخون, نمی خوای نخون!

1: سر شب رفتم آشغال ها رو بذارم دم در یه هو چشم به سایم افتاد* و اونقدر ترسیدم که, کم مونده بود بشینم و همونجا یه دل سیر گریه کنم !!!
2: امروز یه شاهکار دیگه هم داشتم . داشتم پستام رو ریویو می کردم . چقدر این اخیرا عصبی و دلخورم !(گاهی فکر میکنم از من با اون کوله بار همیشگی انرزی مثبت بعیده !) لا اقل 9 تا پست اخیر رو وقتی نوشتم که حالم خیلی بد بوده .
از اونجایی که من ظاهرا آدم منطقی هستم ( اگر بی منطقی هام رو بذاریم کنار !) شروع کردم به آنالیز کردن شرایط موجود تا ببینم چی شد که اینطوری شد ؟
خوب یه سری دلیل خیلی منطقی وجود داره و یه سری دلیل خیلی غیر منطقی !( از من بعید نیست همیشه همینطوریم !)
زهرا برای دلایل غیر منطقی پیشنهاد می کنه برم پیش یه روان پزشک !مهدی هم با این پیشنهاد موافق . اه از روان پزشکا متنفرم . نه به خاطر اینکه احساس میکنم دیوونه ام نه ! به خاطراینکه یه سری قرص مزخرف بهت می دن تا تو تمام زنددگیت رو تو خواب باشی ! مرده شور روان شناس ها رو هم ببره . هر چی می کشم ازدست پاولوف !!!
فکر کردم به هیچکی جز خودم اعتباری نیست پس شروع کردم به مرور جزوه های روان شناسی مرضیم!
به هر مرضی که می رسیدم میگفتم خوب این که هست ! اونم که هست ! اون یکی هم که ...
خوب از علم ناقص خودم هم که کاری بر نمی یاد .( منطق میگه,اونقدر هم داغون نیستم که همه بیماری های روانی رو کمپلت داشته باشم )این شد که ... هیچی دیگه نشستم پای سیستم و نوشتم (راستی همه دفترچه های یادداشتم تموم شده !)
خیلی دغدغه این رو دارم که آدم ها ازم انرزی مثبت بگیرن یا لا اقل دلخوریهام دلگیرشون نکنه اما همیشه این ایده آل محقق نمی شه.
توی پستام هم گاهی همین سعی رو میکنم ...
نمی دونم درست یا نه ! گاهی به این فکر میکنم" آیا آدم باید توی وب لاگش همونی باشه که واقعا هست یا اینکه شخصیت واقعیش با مجازیش زمین تا آسمون با هم فرق داشته باشن؟"
ته همه این فکرا هم , به این نتیجه می رسم که " آره باید همونی باشه که هست ." خوب پس امروز نوشتم که دلخورم و با بیشتر آدم هایی که می شناسم هم قهرم ! اگر هم کسی از نوشته های من انرزی منفی میگیره ... خوب؛ می تونه نخونه !
3: داریوش یه تعریف دوست داشتنی ازم کرد ! گفت : " آدم هایا از سر ترس دروغ میگن یا طمع ! " بعد هم ادامه داد : " مطمئنم تو هیچ وقت دروغ نمی گی؛ چون نه ترسویی نه طمع کار !"
بهش نگفتم وقتی عصبی ام گاهی به صورت هیستریک شروع میکنم به دروغ گفتن ! تازه گاهی فکر میکنم پنهان کردن واقعیت هم دروغه!!!
* اگه می پرسی توی شب چطوری سایم افتاد رو زمین ؟! خوب نابغه توی راهرو چراغ روشن بود و بیرون کاملا تاریک بود !

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 1:58  توسط رها  | 

از جنگ متنفرم

من شبا اغلب تا دیر وقت بیدارم .شاید چون تو شب تمرکز بیشتری واسه کتاب خوندن و فکر کردن دارم . شایدم چون از کابوس دیدن می ترسم . دیروز صبح هم , با یه کابوس بیدار شدم !
خواب می دیدم درگیر جنگ شدیم . جنگی که توی اون همه آدم ها با لباس شخصی بودند . جلوی چشای من داشتند یه بچه رو اذیت می کردند, تو ذهنم این بود که دشمن آمریکایی , رفتم جلو و به اینگلیسی و با فریاد گفتم : "hey what do you do? She is just a kid... !" یارو برگشت و مثل فیلم های اکشن هالیوودی با یک اشاره پرتم کرد یه طرف و بعد هم به سلاخی کردن و کندن پوست بچه ادامه داد .در همین حین به فارسی روان یه سری فحش های رکیک هم نثار من کرد !!! آره دشمن کابوس من فارسی رو به خوبی حرف می زد و تا دلتون بخواد متجاوز بود!
علی رغم ظاهر شیک و با دیسیپلینشون مثل مغول ها افتاده بودند به جون مردم و میکشتند و غارت می کردند.
نمی دونم یه هو فکر کردم فقط باید به فکر خودم و خانوادم باشم ...
خانوادم ... وای خانوادم کجان اگه دشمن مموش و سیندرلا رو بخواد سلاخی کنه !!!
دیگه داشتم زجه می زدم و دنبال بچه ها می گشتم , بچه ها رو پیدا کردم . وروجک ها با لباس های مهدشون بودند وداشتند کتاب فارسی سیندرلا رو می خوندند !
دستم و حلقه کردم زیر دست سیندرلا و شازده کوچولو, مموش و برفی رو هم بغل کردم و با سرعت برق و باد پا به فرار گذاشتم . رسیدیم به یه خیابون پر از دود و خاک . اون دور دورا یه کامیون بود که من حدس می زدم مامان و بابا و بقیه خونوادم اون توین . یه هو دشمن جلوی کامیون رو گرفت و با باتوم رفت تو کامیون و همه رو قلع و قمع کرد ... چشام بستم و یواشکی راهم و کج کردم و بازم به فرار ادامه دادم . رسیدم به یه ساختمون . رفتم تو .مهدی رو از دور دیدم داد می زد فرار کن .می کشنت ! پشت یه سکو با بچه ها پناه گرفتم و با دو تا دستم جلوی دهن مموش و برفی رو گرفتم تا هق هق گریشون به گوش دشمن نرسه . مهدی رو پرت کردند توی یه اتاق می خواستند اذیتش کنند ... صدای فحش های مهدی اونقدر بلند بود که از خواب پریدم !
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
نا جور از خواب پریده بودم . گردنم رگ به رگ شده بود . با ناله گردنم رو گرفتم توی دستام و یه لیوان آب خوردم . دهنم خشک خشک بود !
تا امروز هنوز گردنم رو نمی تونم خم کنم . از آمپول می ترسم به قرص پناه بردم ولی درد امونم رو بریده .
اما بیشتر از درد گردن کابوسی که دیدم روحم رو خراش می ده. دوباره می جهم توی تختم . گردنم هزار برابر درد میگیره .متکا رو لوله می کنم تو صورتم و شروع میکنم به عر زدن .
از جنگ متنفرم .
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 20:51  توسط رها  |