نیچه می
گه : " دوست می باید در پی بردن و دم فرو بستن استاد باشد : همه چیز را به
چشم نباید دید . رویایت باید بر تو فاش کند که دوستت در بیداری در چه کار است .همدردی
تو با دوست نخست باید پی بردن به این باشد که دوست خواهان همدردی هست یا نه . چه بسا
او در تو جز چشمان تیز و نگاه دوخته بر ابدیت را دوست نمی دارد ."
مصطفی عزیزم
, مریم نازنینم : نمی خواستم,اما تو این ماجرا,مجبور شدم مشق دوستی بکنم .
سکوت من رو ببخشید . در مقابل مرگ هیچ حرفی گفتنی
نیست . تسلیت نگفتنم رو ببخشید. مگر می شه با حرف و کلام , قلب آشوب زده یه دوست رو
به آرامش دعوت کرد؟ بی تابی های من رو ببخشید . دیدن اندوه کسانی که دوسشون داریم شجاعت
می خواد و من دوست شجاعی نیستم . بچه ها حقیقتش من سخت بیگانه ام با این فصل از زندگی
و بیگانگی مانع تسلی دادن می شه .
فقط امیدوارم
بشه , صبور و شجاع خاطره های ماندنی رو مزه مزه کنید و جاودانگی رو معنایی دوباره ببخشید
...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:59  توسط رها
|
برای رد شدن
از چهارراه میلاد لا اقل 16 ثانیه وقت لازمه ( با گام های سریع من ) . اون وقت سر ظهر چراغ سبز این چهارراه 12 ثانیه است ! یعنی
در حالت کلی من برای رد شدن از خیابان 4 ثانیه وقت کم می یارم . دیروز هوا خیلی گرم
بود و منم خیلی خسته بودم , 64 ثانیه صبر کردم تا چراغ عابر سبز بشه و طبق معمول برای
N امین بار با بحران کمبود وقت مواجه شدم و در همین بین یه خانم خیلی با دیسیپلین
سرش رو از شیشه ماشین آورد بیرون و به من بلند بلند گفت : " خانم چراغ قرمزه ,
بعد هم انگار که داشت بهم فحش خوارمادر می داد سرش رو برد تو . فرصت نشد بهش گم : "
من بی تقصیرم , اینجا که ما زندگی می کنیم ,قانون خودش هم خودش رو به رسمیت نمی شناسه
..."
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 1:52  توسط رها
|
قصه کنکور
ارشد من رو می دونید ؟ از سال چهارم دانشگاه می خواستم ارتباطات بخونم ( چون عاشق
روزنامه نگاری ام ) اون سال دو هفته درس خوندم و بعد یه سری مسایل خصوصی برام پیش
اومد و کلا بی خیال درس خوندن شدم . سال بعد یه ماهی درس خوندم و بعد یه سری مسایل
دیگه و دوباره بی خیال شدن کنکور . اما امسال
قاطعانه خواستم که هدف پیشینم رو دنبال کنم . می خواستم ارتباطات بخونم . اونم
روزانه . این شد که 6 ماه تمام از صبح تا شب و حتی توی بحرانی ترین شرایط روحی و
روانی درس خوندم . اما, دو روز قبل از
کنکور فهمیدم وقت آزمون 30 دقیقه کم شده و
30 تا سوال هم بهمون اضافه شده . لا اقل 15 دقیقه آخری که توی جلسه آزمون بودم , اینقدر عصبی شده بودم و دستام می لرزید که می
ترسیدم پاسخ نامه رو با نوک مداد سوراخ کنم . این شد که فقط دو سوال زبان رو جواب
دادم و بعد از امتحان فهمیدم یکی از همون دو تا تست رو هم جا به جا زدم . با این
اوصاف زبان رو 2 درصد زدم . من که فارغ
التحصیل کانون زبان ایران بودم , تمام 504
رو حفظ کرده و 3 تا کتاب "ریدینگ اسکیل" خونده بودم و در مجموع حدس می زدم زبان رو
بالای 40 درصد بزنم . همین گند در زبان منجر شد که رتبم خیلی بره بالا .
رتبه ها
که اومد تا توستم ار زدم و سیگار دود کردم , بعد هم درست مثل مامانایی که بچشون
سقط شده و در اوج ناباوری می رن واسه جنین سقط شده لباس بچه و عروسک می خرن , راه
افتادم رفتم بازار و یک مانتو حزب اللهی ( مشکی و بلند ) به همراه یه مقنعه کرپ! برای
دانشگاه خریدم . شب که اومدم خونه فهمیدم ظرفیت ها بیشتر شده و من قطعا قبول می شم
و اینگونه شد که من و به خصوص مهدی کلی شادمان شدیم.
حالا کلا
می خواستم یه ماجرای دیگه رو بگم ها ! اون مانتو و مقنعه فوق الذکر رو ( که در اوج
دیپ دیپرشن من ابتیاع شده بود ) امروز
پوشیدم تا برم یه سازمانی , از اونجا هم رفتم مشارکت . تو مشارکت همه بچه ها رابرا بهم
تبریک می گفتن ( ازدواجم رو ) بعد ( بعضی هاشون ) با یه خنده ریز و با مزه به سر تا پام نگاه می
کردن که : " ببین شوهرش آدمش کرد . چه سنگین , رنگین شده !" یکی از بچه ها هم بهم گفت : " ماشالله چقدر
خانم شدید مرضیه خانم !" و اینگونه بود که تمام دوستان حزبی مشهدی من بر خلاف
ماموران غیور نیروی انتظامی به این نتیجه رسیدن که شوهر من کلی " خر غیرته
" D:
پ.ن :
راستش از اینکه تلاشم به ثمر ننشسته و نتیجه ای که حدس می زنم استحقاقش رو دارم
نمی گیرم و به جای روزانه قبول شدن , مجبورم کلی پول مفت تو شکم دانشگاه بریزم هیچ
خوشحال نیستم , اما اگه قبول نمی شدم , فکر کنم دیوونه می شدم .
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:20  توسط رها
|