دولت مهر ورز داره مهرورزي رو مي تركونه .
دولتي كه با شعار عدالت اقتصادي اومد سر كار نه تنها در اوج پولداري
حاكميت؛ مردم رو در بي پولي مفرط انداخته كه براي سر كوب هر نوع اعتراضي
به هر اقدام ديكتاتور مآبانه اي دست مي زنه .
توي آخرين اقدامش هم 14 تا از دانشجويان مشهد دستگير شدند كه از اين تعداد
فقط 4 نفرشون آزاد شدند و 10 نفر ديگه در جاي نامعلومي بازداشت هستند و نه
خانواده هاشون تونستند اونها رو ببينند و نه امكان گرفتن وكيل براشون در
نظر گرفته شده .
ليست بچه هاي در بند به شرح زير:
1:علي قلي زاده
2: علي صابري
3: محمد احساني
4: رضا عرب
5: اشكان آرشيان
6: محمد ميزبان
7: فرزاد حسن زاده
8: محمد زراعتي
9: سجاد رجبي
10: مجتبي عماد پور
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:25  توسط رها
|
آخی مرضیه
کوچولو طفلکی . چند وقت هیچ کاری که دلش بخواد رو برای خودش انجام نداده . چند
وقته اصلا مال خودش نبوده .چند وقته که اصلا خودش نیست . چند وقته فقط گاهی ادای
خودش رو در می یاره تا دلش نسوزه . _ هلیا, آیا هنوز ریزش باران بر روی گونه
هایت تو را شاداب می کند؟
_ نمی دونم چرا ؟؟؟ آیا چون مامان میگه من دیگه بزرگ شدم ,
خانم شدم , باید مثل یه آدم بزرگ رفتار کنم و من برای گریز از نگاه دلواپسش ماچش
می کنم می گم به چشم ؟ _ مگر پوزش فرزند فروتن انحراف نیست؟
یا چون مهدی همش بهم می گه که من زندگی فانتزی
دارم و من می خوام بهش ثابت کنم که
اینطوری نیست؟ _ دیگر هیچ کس نیمه شب بیدارت نخواهد کرد و آهسته نخواهد گفت :
" بیداری هلیا ؟ بلند شو برویم گنجشک بگیریم"
شاید چون
بابا می شینه روبروم و دستش رو می ذاره رو شونم (بغلم نمی کنه... ) بهم می گه
بابایی زندگی خیلی سخته , باید توش خیلی قوی باشی و من سعی می کنم خیالش رو راحت
کنم که خیلی قویم ؟ _ پدر هرگز گمان مبر که من برای دیدن زنی باز می گردم که
زمین خوردگی در ضمیر اوست .
شایدم چون
هر روز می رم سر یه کار مزخرف و از حرفه
ای که عاشقشم در راستای یه کمی بیشتر این پول تهوع آور رو, در آوردن استفاده میکنم
و برای خودم دلیل می تراشم که اسم این کار خود فروشی نیست ؟ _بگذار تا تمام
وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد , زیرا که نفرین بی ریا ترین پیام آور
درماندگی است.
یا چون می دونم که یه مدت طولانی باید
تنها باشم و باید تنها بودن و گریستن و تنها و صمیمانه گریستن رو تمرین کنم؟
_ آه هلیا .. چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست . ذلت رایگان ترین هدیه ی هر
پناهی ست که می توان جست .
حتی شاید چون
چند وقته حتی کتابی که دوست داشته باشم رو نخوندم وهمه وقت مطالعم صرف خوندن
روزنامه ها ی پر اندوه و اینترنت پر از غر و کتابهای آموزشی شده ؟ _ نه هلیا ..
این تقدیر نبود ؛ این یک انجماد ارادی بود .
نمی دونم به هر دلیلی که هست چند
وقته نه مال خودمم و نه شبیه خودم !
احمقانه یا
عاقلانه , فانتزی یا رئال , کودکانه یا بزرگانه , قوی مسلک یا ضعیفه وار , سینه
خیز از زیر تختم بیرون می یام و خودم رو سر می دم روی بالکن و موهام رو , روی
موزاییک های بالکن پهن می کنم و با ستاره
ها حرف می زنم و بعد با بد بختی زیر نور شمع " بار دیگر شهری که دوست می
داشتم" رو می خونم. فصل گل های ابریشم تمام می شود . فصل
در پیله تنهایی ماندن است _ فصل حکومت اصوات .
فکر کنم حالا بهترم ....
تو چی؟
پ.ن : عنوان
و جملات بلد شده , از کتاب " بار دیگر شهری که دوست می داشتم , نادر ابراهیمی
" نقل شده .
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:46  توسط رها
|
هیچ دقت
کردید که این کتابهای توضیح مسایل شرعی و فقهی چقدر بی تربیته !
وای خدا !!!
به دور, به خاطر یه مصاحبه عقیدتی که پیش رو دارم,مجبور بودم یکی از این کتابها رو
بخونم . فکر کنم چند کیلو گوشت تنم آب شد . ماشاء الله این حضرات چه ذهن خلاقی
داشتند ها . در مورد سبک هایی از س. ک. س نوشته بودند که به عقل جن هم نمی رسه چه
برسه به آدمیزاد . بعد هم با کلی نعوذ بالله و اعوذ بالله راه در رو های شرعی که بعد
از انجام این حرکات محیر العقول منجر به بخشیده شدن گناهان می شه رو نوشته بودند.
حالا بدتر
اینکه خوندن این کتابها , یک مترجم هم لازم داره (من که نصف بیشتر کلاماتش رو نمی فهمیدم) . مشکل هم
اینه که نمی تونم تشخیص بدم کدوم کلماتش , حرف بده و به همین دلیل نمی تونم از کسی
راهنمایی بخوام .
لا
اقل کاشکی فقاهت اونقدر پویا و جسور بود که توی قرن 21 از بعضی چیزها دیگه
فاکتور بگیره و کمی متمدنانه تر مباحث شرعی رو مورد واکاوی قرار بده .
پ.ن : خوب
مصاحبه عقیدتی هم مصیبتیه ها .... آخه من حیوونی
نمی دونم اینکه نماز غفیله چند رکعته و وضو جبیره چطوری گرفته می شه و کفتن زنونه چند تیکه است ! چه دخلی به کار
وتحصیل من داره ؟!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 21:25  توسط رها
|
هوا گرمه . خیلی گرم . نگاهم به کف خیابون
خیره مونده . پاهای زیادی با سرعت از جلوی چشام رد می شن و من با بی حوصلگی
تماشاشون می کنم .یه هونگاهم به یک جفت پا,خیره می مونه . پاهایی که خشک و ترک
خوردست . دمپایی ها زنانه است اما من مطمئنم صاحب این پاها نمی تونه یک زن باشه . پس
چرا همینجور اینجا وایستاده ؟ کم کم نگاهم رو به بالا کش می دم . صاحب پا یه خانمه
. این پا اون پا می کنه و تکه نان توی دستش رو از این دست به اون دست می ده . چند لحظه
بعد تکه نون رو می چپونه تو دهنش , بعد هم توی یه لحظه می دوه و از کنار قفس قناری هایی که
فال حافظ بر می دارن یه چیزی رو چنگ می زنه . صاحب قناری ها شروع می کنه به داد
زدن و فحاشی کرن . زنیکه ج . ن. د. ه , دزد . الهی مرگت بشه دون قناریهام.
این اتفاق توی بورکینو فاسو رخ نداده
ها . همین چهار راه شهدا . توی چند متری ورودی حرم علی بن موسی الرضا . توی دومین کلان
شهر مذهبی جهان . باورت می شه ؟!
یه زن برای ج.ن.د.ه نشدن و شکمش رو سیر کردن , یه مشت دونه قناری می
دزده و بازم بهش می گن ج.ن.د.ه !
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:40  توسط رها
|