بی گمان
نا آگاهی ست
آنچه
آسانجو را وا می دارد
که
سراشیبی را
نام
بگذارد تقدیر
و مقدر را
چیزی
پندارد
که نمی
یابد تغییر.
رود سر در
شیب , این را مفت خود می شمرد
رود سر در
شیب
به همین
ناآگاهی زندست
و به
نیروی همین باور تقدیری
زنده و
تازنده ست.
اینچنین
است که ما هم _ من و تو _
سرنوشتی
اینسان می یابیم :
تو غمین و
مایوس
می نشینی
ساعت ها
سر سکو
جلو خانه
تاریکت
غرق
اندیشه بی حاصلی این همه سال
که چه
بیهوده گذشت ؛
و من
این گوشه
در این
فکر عبث
که بیابم
جایی همنفسی:
غمگساری
که غمی بگذارم با او
باری از
دل بردارم با او.
و در این
ساعت
رود
سرخوش از
باور تقدیری آسانجویان
همچنان در
تک و در تاز است ؛
که چنین
باور
تا هست
عمر آن
بهره کش قحبه دراز است
پیغام , مدایح بی صله . احمد شاملو
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 2:1  توسط رها
|
امروز
ساعت 2:30 که داشتم از سر کار بر میگشتم , با یه ترافیک غیر متعارف مواجه شدم .
حدود 30 دقیقه پشت ترافیک میدان پارک ماندم و بعد مجبور شدم پیاده روی زیر آفتاب سوزان را به جای اتوموبیل سواری
انتخاب کنم . چند قدم که جلوتر آمدم , با
موضوع عجیب تری روبرو شدم . حدود 300 یا 400 نفر دور تا دور میدان پارک حلقه زده
بودند . حدس زدم از آن دست تظاهرات هایی است که هر چند وقت یک بار با تبلیغات
ماهواره ای به راه می افتد و و دهها نفر در بهبهه آن تظاهرات ها دستگیر می شوند و
بعد هم آبها از آسیاب می افتد .
اما
اینبار خبر ی از ماشین پلیس و گارد ویزه و گاز اشک آور و باتوم نبود ! بر خلاف همه
تظاهرات ها , همه مردم هم با دوربین یا موبایل هایشان در حال عکس برداری یا فیلم
بر داری بودند و هیچ موبایل و دوربینی هم توقیف نمی شد .
با نگاهم,که
نگاه خیره مردم رو دنبال کردم , مرد جوانی را دیدم که از قسمت بیرونی گارد ( محافظ
) دور میدان , به قصد خود کشی , آویزان شده بود, ویک ستوان نیروی انتظامی نزدیک
فرد مذکور ایستاده بود و سعی می کرد از خودکشی منصرفش کند ! ( انتظار ندارید که یک
روانشناس بیاد اونجا , چه توقع ها , اینجا ایرانه)
ماموران محترم آتش نشانی هم با سه ماشین آتش
نشانی نزدیک محل ایستاده بودند و به جای چاره جویی کردن(و مثلا پهن کردن تشک های
ایمنی زیر پای آن مرد), به ماموران برای بستن راه کمک می کردند .
به هر حال
بلبشویی بود . حداقل 2000 اتوموبیل در این راه بندان مانده بودند و تقریبا هیچ کس
کاری جز نظاره کردن این ماجرای اکشن انجام نمی داد .
از این
طرف و آن طرف که جویا شدم , میگفتند:" گفته است به علت تورم بالا دیگر نمی تواند
به زندگی ادامه بدهد و قصد دارد خود کشی کند . این ماجرا تا حدود ساعت 3 ادامه پیدا
کرد . هر چند لحظه یک بار جنب و جوش هایی آن بالا احساس می شد صدای داد و بیدادی می
آمد و بعد دوباره آن مرد , با شانه به شانه شدنی مامور پلیس را تهدید به پرتاپ کردن
خود می کرد .
اگر چه
نهایتا مردم , جوانک را گرفتند و به این سوی نرده های محافظ کشاندند و بعد هم صدای
سوت و جیغ مردم برای پایان این تئاتر اکشن بلند شد , اما این ماجرا از ظهر توی سرم
می چرخد . اگر این فرد واقعا به خخاطر تورم دست به چنین کاری زده , حاشا به حکومت
اسلامی . اگر به خاطر جلب توجه این کار را کرد , حاشا به شعورش و اگر واقعا قصد
خود کشی داشته NO COMMENT .....
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:16  توسط رها
|