تبليغاتX
بدون سانسور

بدون سانسور

سودای مکالمه ,خنده و آزادی

Come back home …

یه ماه و نیم بود نیومده بودم مشهد . دلم دیگه برای مامانم و بابام و مهدی و بر و بچز, پر می زد . تولد مهدی بهانه خوبی شد واسه اینکه برگردم خونه .

توی قطار با 2 تا دختر فوتبالیست از تیم راه آهن تهران هم سفر بودم که هر دو مشهدی بودند . دو تا دختر 18 , 19 ساله که به نظر فوق العاده می رسیدن . عکسا و مدالاشون رو که دیدم دهنم باز موند . بچه ها با یه مانتو نسبتا بلند و شلوار و جورابایی که تا روی رونشون می یاد و مقنعه و هد بند باید فوتبال بازی کنند و با این وجود توی فیلم بازیهاشون مشخص بود که چقدر با مهارت بازی می کنند .

از یه طرف , جالب این بود که می گفت علی رغم اینکه مجبورن چند ماه تهران بمونند اما فقط ماهی 200 هزار تومان حقوق می گیرند . می گفت یکی از دخترای تیم ملی فوتبال بانوان پاش ضربه خورده و برای عملش باید 2 میلیون و 500 هزار تومان خرج می کرده و فدراسیون هیچ کمکی بهش نکرده . می گفت ساختن یه زمین فوتسال حرفه ای برای بانوان 50 میلیون خرج بر می داره و این یک پنجم قرار داد خیلی از فوتبالیست های آقاست , اما هیچکس حاضر نیست چنین خدمتی به ما بکنه . راستش به نظرم این بچه ها به معنای واقعی کلمه از زن بودنشون دفاع می کنند و برای این کار هم هیچ چیزی رو بهونه نمی کنند. از این به بعد می خوام برم بازیهاشون رو ببینم و تشویقشون کنم .  

 تذکر: تماشای فوتبال بانوان برای همه شهروندان مجازه .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 15:24  توسط رها  | 

خاطره نویسی از سر بیکاری

دیگر نمی توانستم میهمان بودن در منزل خاله جان و یا دوستان مهربانم را تاب بیاورم . برای حس مالکیتم بر تختی و اتاقی جانم به لب رسیده بود . تنها و با اضطراب به خانه نه چندان مجهزمان نقل مکان کردم .

شب اول تلخ بود و کمی ترسناک . اما تمام شد . همه ترسم از تنهایی در خانه ای غریب و در غریبگی تمام شد . امشب شب دوم است . برای اولین بار شستن لباسهایم را با دست تجربه کردم . نیم دو جین جوراب و لباس زیر و یک تیشرت . خوب خیلی هم بد نبود .

شب شام سبکی خوردم و به تختم پناه بردم . چای کیسه ای و بسته ای مالبرو سفید هم همراهیم کردند. شهروند امروز هم ماهنامه دفتر چه خاطراتش را به کمک من فرستاد تا آرزوی همیشگی ام برای خلوت و شب بیداری و سکوت و مطالعه به تحقق بپیوندد.

مصاحبه با طاهر احمد زاده را که خواندم یاد چند جلسه مصاحبه ای افتادم که با او در خانه اش داشتم ، قرار بود کتاب خاطراتش را چاپ کنیم  اما ... فکر کردم بهتر است تا قبل از اینکه دچار تب حرفه ای گری که نام دیگرش پلشتی های حرفه ای شدن است به جانم نیفتاده ،آن مصاحبه ها را مدون کنم و احیانا برسانم دست رضا خجسته رحیمی تا لا اقل کنج کتابخانه ام خاک نخورد . خاطرات سوسن هم به دلم می نشیند . نمی دانم  شاید چون از خود سوسن خوشم می آید . فرمان فرما را هم به یاد مهدی می خوانم .

همسایه بی فکر طبقه پایین ساز می زند اما نوایش دراین سکوت مطلق خانه من دلگرم کننده است . چشمانم را می بندم و به صرافت خاطره نوشتن می افتم . خوب این گام اول بود.

آخ چاییم سرد شد . شب خوش .

2/ 8/87

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 19:44  توسط رها  | 

اندر احوالات ما 2

یک ماه ونیم است که از تهران آمدنم می گذرد.

من 24 ساله برای اولین بار از شهرم , خانواده ام , دوستانم و بهترین معلمم, علی طهماسبی دور مانده ام .

یک ماه اول که صرف گشتن پی سقفی گذشت . خیلی هم خوشایند نبود . هر روز از این بنگاه به آن بنگاه دویدن دنبال خانه . تا اینکه تصمیم گرفتم تز مثبت اندیشی را بیازمایم . و اینبار خوب جواب داد . آپارتمان کوچکی در خیابان ویلا پیدا کردیم .

حالا نوبت کار پیدا کردن است .از دو روزنامه اصول گرا و دو شرکت برای روابط عمومی  پیشنهاد کار داشتم . اما من به یک روز نامه تقزیبا اصلاح طلب درخواست همکاری دادم , خوب....  بچه های آن روز نامه گزارش مرا در فایلی به اسم کار آموز زخیره کردند . چاره ای نیست بعد از 6 سال کار کردن تازه باید از صفر آغاز کردن را یاد بگیرم  و مغرور نبودن را .

لوس بودن هایی که لازمه اش زندگی در کنار خانواده است کم کم از یادم رفته . حالا دیگر ادعا نمی کنم که تمام این 24 سال در حال مبارزه برای خواسته هایم بوده ام . خوب می دانم که کل مبارزه ام برای روز نامه نگار بودن بوده . آن هم با پدرم که مرا اندازه تمام دنیا دوست دارد و به خاطر من حاضر است از تمام خواسته ها و ارزش هایش بگذرد و همین الان هم  از حمایت همه جانبه اش استفاده می کنم . تازه فهمیدم مبارزه را در تنهایی و زمانی که حمایتی نداری باید تجربه کنی .

 ولی در مجموع از خودم راضیم . لا اقل هنوز سر سختانه بر این ادعا مانده ام که هر کاری  بخواهم  انجام خواهم داد . تازه من دختر قوی هستم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 19:37  توسط رها