تبليغاتX
بدون سانسور

بدون سانسور

سودای مکالمه ,خنده و آزادی

میان خواب و وظیفه

امروز بالاخره بعد از ۱۵ روز که برگشتم تهران تونستم خودم رو جمع و جور کنم و برم دنبال کارام .

یه سر رفتم گالری گلستان. در حال حاضر ۱۲ عکس در قطع ۱.۵ در ۲.۵ متر از سری عکس های طبیعت عباس کیارستمی توی این گالری به نمایش گذاشته شده .

تماشای این عکس ها به همراه قدم زدن در خیابان ها و پس کوچه های زیبای دروس حالم رو خیلی جا آورده .

ولی .... ولیش مهمه .  ولی تا الان که ساعت ۵:۳۰ بامداد باشه وقت نکردم گزارش نمایشگاه رو بنویسم و در حال حاضر هم دارم برای یه ذره خواب میمیرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 5:41  توسط رها 

اندر معایب وبلاگ

آقا این وبلاگ همش دردسره .

دهنم سرویس شد تا به آقای همسر تفهیم کنم که پست قبلی مربوط به اون نبوده . میگن دعوا نمک زندگیه . خدا رو شکر ما که زندگیمون کلا بی نمک . اما وقتی هم هوس نمک میکنیم زندگیمون مثل زوقّس شور میشه .

پ.ن: خودم هم نمی دونم زوقس چیه . اصلا شاید چیزی نباشه . شاید واژه من در آوردی باشه .

حالا گیر میدین ها . منظورم این بود که وقتی دعوامون میشه قاطی می کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 5:40  توسط رها 

تقدیم به تو

خیلی بی انصافی

خیلی ظالمی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 3:33  توسط رها 

زندگی میکنم

دیشب تب فیلم دیدن گرفته بودمون . نصف شبی با ممد و سمان میلیونر زاغه نشین رو دیدیم و هر سه از فیلم خوشمون اومد. نمی دونم چرا اینقدر نقد بد روی این فیلم نوشته شده بود ؟! اگر چه انتقادات زیادی به ساختارش وارد بود اما بعید می دونم تماشاچی بعد از دیدن فیلم با نارضایتی از روی صندلی بلند بشه .

بعد هم این فیلمی که گلشیفته فراهانی با اون ابروهای قشنگش رو از سینمای ایران قاپید, دیدیم . ساعت 5 خوابیدیم و صبح _ اصلاح می شود , ظهر _  ساعت 1 رفتیم چیتگردوچرخه سواری کردیم . _ اصلاح می شود تلاش کردم دوچرخه سواری کنم _  محمود طفلکی پدرش در اومد تا ترس لعنتی کودکی من رو از دوچرخه و تصادف با دوچرخه بریزونه, خیلی هم موفق نبودd:

بعد هم برای اینکه ثابت کنیم کلا قاطییم , رفتیم سرخه حصار و بعد از ظهر رو هم اونجا به در کردیم .

شرق تهران رو برای گاهی دیدن دوست دارم . به عنوان یه بچه شهرستانی حیوونی توی این شهر پر از گرگd:  وقتی معماری شرق و آدم های شرق رو می بینم , دلتنگیم برای خونه و مشهد کم می شه . شاید چون توی شرق خیلی از مجتمع های مسکونی و آپارتمان های خرکی خبری نیست . شاید چون هنوز بچه ها توی خیابون توپ بازی می کنند . شاید هم چون پشت پنجره خیلی از خونه ها گلدون گل داره.

یه چیز جالب توی تهران پارس می دونی چیه؟ اسم کوچه ها از 1 شرقی و ۲ غربی شروع میشه و تا 184 شرقی 185 غربی و... ادامه پیدا میکنه .انگار هیچ کس به خودش زحمت نمی ده برای خیابون ها اسم های قشنگ انتخاب کنه .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 3:32  توسط رها 

علم می آموزیم

امروز با دکترافخمی و دکتر محمدی کلاس داشتم و یه خیلی چیز خوب یاد گرفتم. کلی دلم خواست جای یکی از این دو تا باشم. تازه به این شهود رسیدم که اگه علم قدرت آینده نگری بهمون نده , داشتن و نداشتنش خیلی فرقی نمی کنه . راستش از آدم هایی که یه قبرستون اطلاعات و در حقیقت محفوظات دارن اما قد یه راننده تاکسی هم نمی تونند توی رشته خودشون نظر بدن حالم یه جوری می شه.

امروز بعد از کلاسم به این هم فکر می کردم که هیچی قد خوندن کتاب های ارتباطات و یاد گیری روز نامه نگاری و در مجموع پرسه زدن توی وادی رسانه من رو سر کیف نمی یاره ها .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 3:34  توسط رها 

خوب شد ‘ نشد

بزار یه چیز دیگه هم بگم : دیشب بلیط رزرو کردم که واسه عکاسی برم رشت . از اونجا هم برم ماسوله . نشستم پای کامپیوتر و یه هو دیدم که تا ساعت حرکت ماشین نیم ساعت مونده و به این شیوه از سفر افتادم .

شب که آپاچی اومد بهم گفت :" فردا و پس فردا از صب تا شب کلاس داریم "

تازه صب هم تو تاکسی از رادیو شنیدم  گیلان کلی برف اومده و ...

فکر کن می رفتم رشت و از سرما فریز می شدم . عجب تمدد اعصابی می کردم ها  d:

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 4:8  توسط رها 

نمی نویسم که ...

زهرا جون برام sms  زد که می دونه پست امشبم چیه !

منم واسه ضد حال زدن به زهرا جون , نمی نویسم که امشب رفتیم تئاتر " کشتی شیطان " آتیلا پسیانی رو دیدیم . نمی نویسم که تئاترش خیلی خیلی متوسط بود . نمی نویسم که اما  من از دیدن پسیانی خوشحال شدم . نمی نویسم که هی خواستم بهش بگم خوب آتیلا جان , قربون برم من ,آخه این چه تئاتری بود که تو نوشتی و کارگردانی کردی ؟ نمی نویسم یکی از این دختر جیگرا وقتی داشت از تئاتر می یومد بیرون گفت: " وای چقدر فوق العاده بود , عجب خلاقیتی داشت " و من از این جمله خانم گرخیدم . نمی نویسم  که بعدش با ممد و سمان رفتیم یه دوری بزنیم و توی راه اینقدر خندیدیم که من دلم درد گرفته بود .

نمی نویسم که بعدش من و آپاچی بالاخره "مرثیه ای برای یک رویا " رو دیدیم و من از دیدن این فیلم متاثر و متکثر و متاخر و .... شدم و تصمیم گرفتم به معتاد ها کمک کنم که ترک کنند ! ( نگران نباشید جو گرفته بودم )

خوب ضد حال خوردی زهرا جونم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 4:7  توسط رها 

چه خوش باشد از این غم خانه رستن ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 4:6  توسط رها 

موسی کو تقی؟

وسط روز واسه "موسی کو تقی"ها نون ریختم ( ما این کار رو آخر شب ها می کنیم ) . اصلا نمی دونم از کجا سبز شدن و تند تند وسط روز نون ها رو خوردند . منم روی صندلی نشستم و نون خوردنشون رو دیدم . حس زنده بودنشون به من هم منتقل می شد .

چی ؟ موسی کو تقی چیه دیگه ؟ یعنی نمی دونی؟

میگی اسمش قمری ( dove )؟ اسم دیگش یاکریم؟  نه بابا , چی می گی ؟ عجب اشتباهی می کنی. برو الان براشون نون بریز و به صداشون گوش کن. می شنوی دارن می گن : « موسی, کو تقی؟»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:54  توسط رها 

آی امان امان ...

 امروز رادیو گوش کردم . مهم نیست ؟ چرا بابا مهمه .  این نوشته ارزش خبری  "عجیب و شگفت آور"  داره . چون تو خونه ما به جز کامپیوتر از هیچ وسیله ارتباطی دیگه ای استفاده نمی شه . به هر حال  تو رادیو یه آقایی با صدای خسته ای داشت می خوند : " امان از این عشق , آخ عزیز فغان از این عشق * که غیر خون جگر ندارد ..."  بعد یه خانم مجری خیلی مودب اومد و پرسید توی سال گذشته چقدر کار خیر انجام دادیم ؟ آخرین کار خیرمون چی بوده ؟ کار خیر یعنی چی و ....

پس از آن به فکر فرو رفتیم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 3:50  توسط رها 

بعد نوشت

اون رژیم که گفتم رو یادتونه؟

دیروز اجراش کردیم . ظهر یه نهار با کلاس , شبیه غذاهای خارجی ها درست کردیم و بدون برنج و نون میل کردیم . شب اونقدر گرسنه بودیم که به در و دیوار چنگ می زدیم . رفتیم سینما و " وقتی همه خوابیم" رو دیدیم. از فیلم چیزی نمی گم فقط همین بس که بیضایی توی این عقده گشایی حرفه ای رید به هیکل روزنامه نگارا .

اما بعدش رفتیم یه جا و من حلیم خوردم و از اونجا هم رفتیم یه جای دیگه و من یه نان یونانی گنده خوردم . خودمم نمی دونم نان یونانی چیه ! یه خمیری بود که توش پر از پنیر پیتزا و کالباس یه جور سبزی بود .

اما موضوع مهم اینه که فکر کنم دیروز که قصد رژیم داشتم , یکی دو کیلویی چاق تر شدم !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 1:57  توسط رها  | 

باران می بارد

داره بارون می یاد . قطرات بارون تند تند می ریزه روی آبشار طلایی که توی حیاط همسایه کناریمونِ . و من با دیدنش ذوق مرگ میشم.

پ.ن: آبشار طلایی اسم یه جور گَل که یکم شبیه یاس . البته از یاس زیباتره واصلا به خوش بویی یاس نیست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 19:56  توسط رها 

far far away

حرفه خبرنگار رو دیدید؟ دلم میخواد مث اون یارو همه کسایی که دوسشون دارم و دوستم دارن فکر کنند که مُردم . برم یه جا یه مدت طعم مردن رو بچشم.

پاریس تگزاس رو دیدیی؟ لا اقل دلم میخواد 4 سال یا 14 سال یا 40 سال بدون اینکه با کسی حرف بزنم و یا کسی بشناسم بزنم به کوه و بیابون .

هیچ کدوم رو ندیدی؟ اصلا نمی فهمید چی می گم ؟ کاش لااقل موضوع پایان نامه ای که تو ذهنم رو تایید کنن تا دو سه ماهی یا لااقل دو سه هفته ای یا حتی دو سه روزی برم توی یکی از ده کوره های شمال بین آدم هایی که کاملا به دور از تمدن و وسایل ارتباطاتی نوینن زندگی میکنن بچرم.

اینم نمیشه؟ اصلا بی خیال بابا . الان می رم تو نیمچه حیاط خونمون با گل های بی رمق توی حیاط عکس میگیرم خوشحال می شم .

والله به خدا . ما آدم ها می تونیم خودمون رو به همه چیز عادت بدیم و با همه چیز خوشحال بشیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 19:40  توسط رها 

رژیم

۴۹ کیلو رفتم مشهد و ۵۳ کیلو برگشتم .

آپاچی جون ؛ دوستم / هم خونم/ هم کلاسم / هم کارم/  هم رازم / هم صحبتم / همدلم / هم  ... بی زحمت خودتو برای یه رژیم خرکی آماده کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 13:36  توسط رها  | 

گاف می دهیم!

_ آخه اوسکول آدم با مانتو کوتاه "لی کوپر" و شال توری " تی تی" می ره روستا برای مصاحبه؟

_من که نمی خواستم برم مصاحبه . به عنوان یه عروس تازه کلی تیپ زده بودم و داشتم ادای آدم های با شخصیت رو در می آوردم وهی می رفتم عید دیدنی. چه می دونستم وسط راه خواب نما می شم وپیشنهاد می کنم واسه مصاحبه بریم یه روستا . مهدی هم که خدای پایه بودن با منه در آنی و کمتر از آنی پیشنهادم رو می پذیره؟!

_ خوب دکتر جان !!! لباست به درک . قحطی روستا بود که رفتی یه جا که همه کرد زبان بودند و باید خودت رو هفت جر می کردی تا دو کلمه باهاشون حرف بزنی؟

_ اِ خوب من چه می دونستم که مهدی فقط 3 , 4 تا کلمه کردی بلده ؟

_حالا نتیجه؟

_با تمام گاف هایی که دادم همه چیز بر وفق مراده. آخ جونمی جون.

بعد نوشت اول: این مکالمه بین من وخودم بود . هیچ کسی به جز خودم حق نداره این جوری پاچه من رو بگیره.

بعد نوشت دوم: هیچ مصیبتی بالاتر از دید و بازدید های احمقانه ی فامیلی عید سراغ دارید؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 0:43  توسط رها  |