تبليغاتX
بدون سانسور

بدون سانسور

سودای مکالمه ,خنده و آزادی

این روز های تلخ

نگرانم.

نگران خودم ، نگران دوستانم، نگران هم وطنانم

نگرانم و نمی دانم با این نگرانی چه کنم؟

نگرانم و بی قرار

بی قراری امانم را بریده.

کاش می شد خوابید و وقت آرامش، وقت لبخند ، وقت دوباره زیستن بیدار شد.

= = = = = = = = = = = = = = = = = =

شاهد مرگ خویش هستم 

پیش از آنکه مرگ جامی از گلویم تر کند

اما غریو مرگ را به گوش می شنوم

انفجار بی حوصله خفت جاودانه را

در پیچ و تاب ریشخندی بی امان

پ.ن: با پوزش از شاملو که ضمیر هایش را به نفع نا آرامی ام تغییر دادم . شعر اصلی را در مدایح بی صله بخوانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 1:25  توسط رها  | 

ملت تو ما شده ایم کورش والا؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 1:22  توسط رها 

از سبزی شهر شادم....
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:21  توسط رها 

بابا زندگی داد

حتی نمی تونید تصور کنید وقتی باهام تا ساعت 4 صبح حرف می زنید , وقتی نصیحتم میکنید , وقتی بغلم میکنید و گونم رو می بوسید وقتی از دستم عصبانی می شید و سعی میکنید که به روم نیارید , وقتی که به روم می آرید , وقتی تو اوج بحران بهم می گید که مثل کوه پشتم هستید , وقتی با اومدن غیر منتظرتون غافلگیرم می کنید ,چقدر احساس خوشبختی میکنم .

عاشقتونم بابا .

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 4:5  توسط رها  |